بخشی از مصاحبه محمود اسعدی با مرحوم مهدوی دامغانی در سال ۱۳۷۱

احمد مهدوی دامغانی اسلام شناسی ایران دوست از خطه خراسان؛ از مشق نان و حلوای شیخ بهایی تا شریعتی و مطهری!

کد خبر: ۱۳۲۳۰۸
۱۶:۰۷ - ۰۱ تير ۱۴۰۱

 

دیدارنیوز ـ محمود اسعدی: در آن دیدار خاطره انگیز تا پاسی از شب به گفتگو نشستیم. باران می‌آمد و من صدای برخورد قطرات باران را به پنجره هتل می‌شنیدم. تازه از راه رسیده بود و خسته می‌نمود. به سختی زمانی را بین درس‌های فشرده دانشگاه هاروارد به این گفت و شنود اختصاص داده بود. ساعت ۵/۱۲ تازه مصاحبه اغاز شد و تا نیمه شب ادامه یافت تا فردا دوباره راه آمده را برگردد و به کلاس دانشگاه برسد.

با این شعر  خیام شروع کرد:

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که در آخر کار
از خاک برآمدیم و برباد شدیم

و بعد از کودکی خویش گفت:  از پنج سالگی به مکتب رفتم و یکی دو ماه صرف آموختن عم جزء کردم و شعری از قدامی رازی خواندم بی آنکه معنی این آیات و ابیات را بفهمم الفبا را یادگرفتم. قرآن را که به نیمه رساندم یعنی تا سوره الکهف معلم ما را الزام می‌کرد که بدون تعلیم بخوانیم.

در ادامه تأکید کرد که نمی‌شود کسی قرآن نداند و ادعا کند ادبیات می‌داند. هر چند دارای هزار عنوان علمی اشد. مادام که قرآن را درست نفهمیم د رادب فارسی به اجتهاد نمی‌رسیم. تجلیلات قرآنی است که ذوق لطیف و شریف ادب فارسی را رونق و جلا بخشیده است.

بعد‌ها با مادر بزرگ و پدربزرگ به مجالس روضه می‌رفتم. در این مجالس وعاظ داستان‌های مذهبی مانند داستان نوح، موسی، فرعون، ابراهیم و نمرود و درآتش انداختن آن حضرت، هجرت پیغمبر و واقعه کربلا را از طریق گوش بدون اینکه بخوانم، یاد گرفتم.

و، اما مشق ها! از روی کتب فارسی مشق می‌نوشتیم از نثر و شعر. مانند نان و حلوای شیخ بهایی، جامع التفاسیر، داستان‌های کوچکی در وصف قناعت، راستگویی، امانت و شجاعت که چاپ سنگی بودند.

دو معلم خط داشتیم مرحوم کیمیا قلم که خطاط آستاته بود و مرحوم سیدجلال خوشنویس که بعداز ظهر‌ها پیش این دو تمرین خوشنویسی می‌کردم.

دیکته‌ها از مرصادالعباد و کلیله و دمنه بود. هنوز به دبیرستان نرفته بودم که ناسخ التواریخ تا دوره پیامبر مطالعه کردم و تاریخ آلبر ماله را خواندم. چون شاگرد اول شدم پدرم ترجیح داد به مدرسه ملی بروم و من به مدرسه ابن یمین که رئیس آن مرحوم محمدتقی شریعتی پدر دکتر علی شریعتی بود رفتم. چون ایشان مقداری نزد مرحوم پدرم درس خوانده بودند.
در دبیرستان بودیم که به مدرسه سلیمان خان آمدیم جوانی آمد که یک پالتو فاستونی بنفش رنگ با یقه شکاری به تن داشت پدرم به ایشان گفت آقا مرتضی! به این احمد ما رساله سید ابوالحسن را یاد بده آقا مرتضی مرحوم مطهری بود.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
نظر: