درگذشت غم‌انگیز و تلخ علی انصاریان واکنش‌ و حسرت بسیاری را برانگیخت. مجتبا گلستانی نویسنده و کارگردان تئاتر در این نوشته به این بازیکن فوتبال ادای احترام کرده است.

کد خبر: ۸۱۴۷۸
۱۳:۳۵ - ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

تیتر امروز

فیلم «دوئل» اسپیلبرگ؛ داستان قدرتمندان سوار بر کامیون غول‌پیکر
سینما با چاشنی تفکر (۱۰)

فیلم «دوئل» اسپیلبرگ؛ داستان قدرتمندان سوار بر کامیون غول‌پیکر

سینما با چاشنی تفکر عنوان ستون ثابت ناصر ذاکری روزنامه‌نگار پیشکسوت و پژوهشگر اقتصادی در دیدار است. ذاکری در این ستون هر بار ضمن مرور یک فیلم سینمایی به نکات تامل برانگیز آن فیلم از منظر اقتصاد...
تعویق بررسی FATF و ناامیدی بازار‌ها

تعویق بررسی FATF و ناامیدی بازار‌ها

بررسی لوایج مرتبط با FATF تا فروردین ۱۴۰۰ به تعویق افتاد. اعلام این خبر کافی بود تا بازار‌ها نسبت به آن واکنش منفی نشان دهند. به نظر کش‌مکش‌های سیاست داخلی و خارجی هر روز بیشتر اقتصاد ایران را...
علی هنوز هست و به داور لبخند می‌زند
 
دیدارنیوز ـ مجتبا گلستانی: 
۱- پسر بچه‌ها فوتبال را جور دیگری دوست دارند. قهرمان‌های‌شان را در زمین مثل دایی، عمو و پدرشان می‌بینند. زنگ ورزش لباس آن‌ها را می‌پوشند و وقت داد زدن سر بقیه یا گل خراب کردن که می‌شود می‌خواهند مثل آن‌ها داد بزنند، روی زمین تف کنند و حسرت بخورند. سن من به دیدن دست خدا از صفحه سیاه سفید تلویزیون یا پنالتی از دست رفته روبرتو باجو در فینال ۹۴ نمی‌رسد. همکلاسی‌هایم عاشق رونالدینیو، مالدینی و الیور کان بودند و بعضیهای‌شان که می‌خواستند کلاس بگذارند اسم مایکل اوون و بکهام را غلیظ‌تر ادا می‌کردند. تصویر کلمه فوتبال، اما در سر من از آن زمان تا هنوز شبیه به آن‌ها نبود. این قاب را نه به عنوان یک پرسپولیسی انتخاب کرده ام و نه خاطرم هست دقیق کدام بازی و کدام لحظه است. حالا بیست و چند سال می‌شود که فوتبال در ذهنم یک فریم از علی انصاریان است. لابد برای سر زدن به حمله اضافه شده  و با لباس پرسپولیس دارد عقب عقب سمت دروازه خودی می‌دود.

بیشتر بخوانید: برای علی انصاریان که ما را با مرگ تنها گذاشت

۲- سوم چهارم دبستان بودم. یک تابستان، دو روز در هفته مدرسه یک سالن باشگاه انقلاب را کرایه کرده بود. کلاس فوتسال. مربی‌مان ریش پروفسوری داشت. طبق یک قرار نانوشته همه او را  علی انصاریان صدا می‌زدیم. گویا کائنات صدایمان را شنید. یک صبح از اتوبوس پیاده شدیم تا مثل همیشه از کنار چمن مصنوعی، سمت سالن برویم که علی انصاریان اصل را دیدیم. با چند پرسپولیسی دیگر
تصاویر بلای جانمان شده. کاش لااقل آن عکس دو نفره قدیمی که با مهرداد به دوربین دست تکان می‌دهند وجود نداشت. کاش یک نفر سال‌ها بعد کمی از محنت پرسپولیسی بودن در سال ۹۹ بنویسد.
در آفتاب، سبک تمرین می‌کردند. همه جنگی یک لقمه کاغذ پیدا کردند یا پیراهن ورزشی را همانجا از تن کندند بردند برای امضا، اما نه پیراهن من به درد امضا می‌خورد نه روی این کار‌ها را داشتم. تا شب با این خلق گند خودم کلنجار رفتم، ولی از آن روز به بعد یک خودکار و یک دفترچه نو در ساک ورزشی‌ام بود تا وقتش که برسد کار نیمه تمام را تمام کنم. رسید. یادم نیست چند روز بعد بود. صبحی که بچه‌ها و هرچه کم‌رویی بود را  کنار زدم دفترچه را به دستش رساندم. گفتم «آقا انصاریان یه امضا ...» و هنوز جمله به فعل نرسیده با همان خنده‌ای که تصویرش از ظهر دیروز، روز رفتنش، میلیون‌ها بار تکثیر شده، رو به بچه‌ها گفت چرا شما‌ها بهم نگفتین آقا؟ اسمم را پرسید. امضای درشتی وسط کاغذ خط دار انداخت. نوشت برای «آقا گلستانی. پسر مودب.»



۳- مثل نام، زبان و جغرافیا. ما هیچوقت انتخاب نمی‌کنیم کدام فوتبالیست تیم‌مان را دوست داشته باشیم. خودشان بی آنکه بخواهند و بخواهیم طی سالیان جزئی از زندگی‌مان می‌شوند. من برای آن‌هایی بیشتر هورا کشیدم و بالا پریدم که انگار از چشمانشان و جنس دویدنشان پیدا بود چیز بیشتری از فوتبال می‌خواهند. چرا صورتِ زخمی هیچ بازیکنی به اندازه انصاریان در ذهنم نیست؟

یا چرا وقتی همه موقع کارت گرفتن خودشان را به آن راه می‌زدند و دور می‌شدند او تازه با خنده سمت داور می‌رفت؟ چرا وقتی پرسپولیسی‌ها در آزادی با لباس آبی هم تشویقش کردند، آن‌دربی را به قول خودش بازی نکرد؟ پسر بچه‌ها فوتبال را جور دیگری دوست دارند. قهرمان هایشان را در زمین مثل دایی، عمو و پدرشان می‌بینند و حالا انگار یکی مثل آن‌ها را از دست داده ام. تصاویر بلای جانمان شده. کاش لااقل آن عکس دو نفره قدیمی که با مهرداد به دوربین دست تکان می‌دهند وجود نداشت. کاش یک نفر سال‌ها بعد کمی از محنت پرسپولیسی بودن در سال ۹۹ بنویسد.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
نظر: