«زندگی در سایه جنگ»، عنوان رویدادی کاربردی بود که به همت متولیانِ «آی قصه»، مرکز تولید و نشر صوتی قصههای کودک، و مدرسه دایناماینا و با همکاری مؤسسه خیریه رعد برگزار شد.

دیدارنیوزـ مسعود پیوسته: «زندگی در سایه جنگ»، عنوان رویدادی کاربردی بود که به همت متولیانِ «آی قصه»، مرکز تولید و نشر صوتی قصههای کودک، و مدرسه دایناماینا و با همکاری مؤسسه خیریه رعد؛ و به مدد نسل امروز تعلیم و تربیت، تسهیلگران، استادان پزشکی اجتماعی، روان درمانگران و نویسندگان و فعالان حوزه ادبیات کودک، به اضطرار شرایط حاضر و ترومایی که در جامعه ایرانی موجود است، در سالن اجتماعات خیریه رعد، واقع در شهرک غرب برگزار شد. در این نشست حضار نگران امروز و فردای جامعه، به طرح موضوعات اساسی مرتبط با چگونگی مواجهه مان با اخبار خشونت و ناامنی پرداختند. نشستی که سخنرانان با حاضران در این رویداد، در تعامل و گپ و گفت بودند و ارتباطِ دو سویه برقرار بود.
درآغاز، آریا گازر (نویسنده و کارگردان) مدیر و مجری این رویداد، کلامش را با این روایت شاعرانه آغاز کرد: «اگر صدای بوم شنیدید، بدان آقای فیل هم آن را شنیده. حیوان خانگی هم آن را شنیده. آن آقایی که گاهی پیتزا میآورد، آن که کلاهش گوشش را هم پوشانده، اما او هم شنیده. نارنجی پوشِ در کوچه هم آن را شنیده.
سربازها، آنها صدای بوم را حتما از فاصلهای نزدیک شنیدهاند. تاکسیها هم آن را شنیدهاند.
پرندگان هم، آنها که روی سیمهای برق هستند و آنها که دورترها روی شاخههای درختاند.
خرگوش ها؟ حتما. خرگوشها هم حتما آن را شنیدهاند.
خرس ها؟ خرسها هم به نظر میرسد شنیدهاند.
این را از تو میپرسم، درختان چطور؟! درختان هم شنیدهاند. حالا تو از کسی که این کتاب را دارد برایت میخواند بپرس، آیا او هم شنیده؟! اگر او هم مثل تو صدای بوم را شنیده بود، بغلش کن و به او بگو صدای بوم را شنیدی؟ من هم شنیدم. حالا دیگر سکوت است...»
کلام و نگاه مجری نشست، معرِف همان اطلاعیهی متولی نشست و بهانهی برگزاری این رویداد مهم بود.
در پوستر و بروشور مدرسه دایناماینا آمده بود: «زندگی در سایه جنگ
در روزگاری که سایه جنگ پررنگ شده و اخبار خشونت و ناامنی، روان جمعی ما را زخمی کرده است، تجربه احساساتی مثل ترس، خشم، ناامیدی، افسردگی، غم و سردرگمی کاملا انسانی و قابل فهم است. بسیاری از ما این روزها با پرسشهای جدی رو به رو هستیم:
چطور میشود در چنین شرایطی دوام آورد؟
چطور میشود همزمان نگران بود و از پا نیفتاد؟
خودمراقبتی در این وضعیت چیست؟
و بالاخره اینکه، به عنوان والد یا مربی چطور در کنار کودکان و نوجوانان باشیم؟
هدف این رویداد این نیست که ترس را از زندگی خودمان حذف کنیم، بلکه میخواهیم یاد بگیریم چطور با ترس مواجه شویم و زندگی کنیم، بدون اینکه تمام زندگی مان را ببلعد.»

تمام این نشست سه ساعته به توضیح تمرین در این شرایط سخت بود که چگونه میتوانیم هنوز به عنوان یک والد یا یک مربی و معلم و یک انسان، آگاهانه تر، مهربانتر و مسئولانهتر زندگی کنیم.
آریا گازر، درآغاز گفت: «می خواهم از تمام کسانی یاد کنم که از بین ما رفتهاند، با کسب اجازه از تمام کسانی که در تاریخ این سرزمین رفتند که این خاک بماند. چه هشت سال آن جنگ، چه دوازده روز این جنگ؛ و چه یک ماه پیش، جنگ در خیابان. البته شاید نشود اسمش را جنگ گذاشت، بخاطر اینکه در جنگ، هر دو طرف مسلحاند ولی ما مسلح نبودیم!»
وی در همان مقدماتش به عنوان مجری این رویداد، یک جا اشارهای کرد به پوستر این رویداد و آن طرح تصویری لولهی تفنگ که بر سر آشیانه کبوتران نشانه رفته بود و نگرانی و ترس مخاطب را بیشتر میکرد. اینکه برخی به وی گفتهاند این کلمهی جنگ و اون فرم لوله تفنگ و اون کبوتران معصوم به بیننده دلهره میدهد و امید نمیدهد.ای کاش طرح پوستر، امیدوارانهتر بود. اما مدیر این نشست در دفاع از همین واقعیت موجود در تصویرسازی مجتبی حیدرزاده در پوستر گفت که همین طرح تصویر شگفت انگیز و مضمون پوستر، موجب شده اقبالی حاصل شود و سالن پر باشد و همین به نظر میآید حالا که اینجا کنار هم هستیم، ملموسترین شکل امید و زندگی است و ببینیم برای بچهها چه کار میتوانیم کنیم.

نازنین عین الیقین، روان شناس و فعال حوزه کودک، اولین سخنران این رویداد بود که کلامش را با عرض تسلیت به خاطر اتفاقات دی ماه آغاز کرد و گفت: «فکرکنم تسلیت، خیلی واژه کاملی نیست که بیانگر تسلی بخشی اتفاقات ماه پیش باشد و خیلی ناراحتم بخاطر تمام کشته شدگان و به خصوص نوجوانان که برای آزادی و آینده شان خواستند قدمی بردارند. امیدوارم بزودی نوجوانان بازداشت شده، به جمع مان بازگردند.
اینجا موضوع سخنم این است که با بچهها آیا در باره جنگ حرف بزنیم یا نه؟ اسم این رویداد، «زندگی در سایه جنگ» است. ما در سایه جنگ داریم زندگی میکنیم.»
وی سپس با تفکیک رده بندی سنی کودکان و نوجوانان به تشریح جزئیات مواجهه والد و مربی در شرایط اضطراب و نگرانی کودکان و نوجوانان پرداخت. همین طور به موضوع خودمراقبتی والدین و شیوههای کاهش تنشهای روانی و بدنی کودکان و نوجوانان.
از جمله رهنمودهای این روان شناس کودک به خانواده ها، چگونگی پاسخگویی والدین به ابهامات بچهها بود. اینکه باید پاسخهای تان کلی و در عین حال با صداقت باشد. نباید سکوت کرد و بچهها را در همان ابهام شان نگه داشت.
سخنران بعدی، غزال حاجی نصرالله، متخصص پزشکی اجتماعی بود که در باب تاب آوری در بحرانها چنین گفت: «تاب آوری، یک توانایی در فرد است. چقدر میتوانیم شرایط استرس زا را تحمل کنیم؟ یک تروما را، یک آسیب را، بحران را، جنگ را. اینکه تطابق پیداکنیم با آن شرایط. بدن مان عادت پیدا کند، خودمان را با آن شرایط عادت بدهیم. بعدش ریکاوری داشته باشیم، بازسازی کنیم. چگونه خودمان را بیاوریم بالا؟ چگونه سر پا شوم؟ نگذارم از هم بپاشم. گاهی از افراد میشنویم که میگویند من به فروپاشی رسیدهام. به این نرسیم. در واقع، میشود حفظ یا بازیابی عملکرد روان شناختی اجتماعی و رفتاری.
ما هشت سال دفاع مقدس را داشتیم، جنگ ۱۲ روزه را داشتیم، یک ماه پیش هم این برنامه برای مان پیش آمد، یعنی به طور مزمن ما در اضطرابیم. مشکل از جغرافیای ماست. ما نمیتوانیم جغرافیای مان را حذف کنیم، پس باید توان مان را ببریم بالا. بخاطر همین در این رویداد، تاب آوری در جنگ را انتخاب کردیم. جنگ با ترس همراه است. جنگ ناامنی و ناامیدی دارد. فقدان و از دست دادنِ عریزان را دارد. افسردگی و اضطراب را افزایش میدهد. تروما در جان مان نشسته. با یک صدای بوم، ما میپریم. همان طور که خانم دکتر عین الیقین گفتند، کامیون که بار خالی میکند، ما میپریم. ما دچار تروما و پی تی اس دی شدهایم. حالا، تاب آوری میآید از فروپاشی روانی و اجتماعی جلوگیری میکند. نمیگذارد ما عملکردمان مختل شود. یک سری عوامل هستند که اینها را تحریک میکنند. خشونت و ناامنی مداوم. این را ما الان داریم. این دو دستگی در جامعه ما هست.
همه از هم خشمگینایم. همه عصبانیاند. یعنی اینها را در محل کار میبینیم، در رسانه، مدیا و همه جا میبینیم. این خشونت و ناامنی، ترسناک است. من از فضای مجازی مان ناراحتم. اینقدر دارد این را ادامه میدهد و مستمرش میکند، کی دارد از فضای مجازی ما استفاده میکند؟ نسل زد. بچههای دهه هشتاد. اینها جان شان به فضای مجازی وابسته است. حالا در این فضا، هی بیا صحنههای خشونت بار را بگذار. این بچه دیگر اصلا فرو میپاشد. گاهی فکر میکنم چرا ما دهه شصتی ها، پدرها و مادرهای مان در آن هشت سال جنگ، آنقدر فرو نپاشیدند که ما از بین رفتیم! بخاطر اینکه اینقدر مدیا نبود.
ما الان در تک تک خانهها داریم میرویم عزاداری میکنیم، آن موقع نبود. عزادار و غمگین بودند مردم، حال خوب نبود و سر هر کوچه حجله بود، هر خانوادهای عزیزی از دست داده بود، اما هر کس در زندگی خودش بود، خبر نداشت آن خانه چه خبر است. عزاداری خودش را میکرد. الان ما با این مدیا داریم تک تک این عزاداریها را تجربه میکنیم. یک بدن مگر چقدر جان دارد؟! میریزد. توان از بین میرود، که هر روز بنشینی اینها را نگاه کنی. بعد حاصلش میشود آن یوتیوبری که میآید دوربین را میگذارد جلوی چشم همه و سویساد (خودکشی) میکند. من حق ندارم این آسیب را به بازماندگان بزنم. بازماندگان من، بچههای من باید زندگی کنند. زندهایم، پس محکوم به زندگی کردن.»

سپس حاجی نصرالله به تفصیل درباره حمایتهای اجتماعی و عوامل تقویت کنندهی تاب آوری اجتماعی و فردی؛ و کسب مهارتهای مقابلهای پرداخت.
پوریا عالمی، متولی «آی قصه» و مدرسه دایناماینا که به اضطرار شرایط، به چنین نشست و رویدادی رسید، سخنران بعدی بود. همو که پس از عبور از سالهای طنز اجتماعی و سیاسی اش در مطبوعات و رادیو، حالا شاید قریب به یک دهه هست که وارد جهان کودک و ادبیات کودک شده و تنفسش در عالم کودک است و قصههای شان.
در همان دقایق نخست سخنان «آرام» ش، دیدم یک جا آغشته به بغض است. در همان شروع از مادربزرگش گفت که چقدر آدم پذیرندهای بوده و بچهها را در پیوند با زندگی میدیده. اینکه مادربزرگش در مواجهه با سوگ، «سکوت» را دنبال نمیکرده و حواسش به بچهها بود که میخواستند عروسی کنند و به سفر بروند و نگاهش به میدان زندگی برای بچهها بوده. پوریا میگوید هروقت به یاد مادربزرگم میفتم شعر جنتی عطایی یادم میآید که ابی هم خوانده، «ای کاش خدا میرفت و یک مادر، پرستار زمین میشد...» و فکر میکنم با الگوی آن، احتمالا دشواریها را راحتتر بشود درک کرد.
به این خاطر که سوگ دست ما نیست. سوگ میآید. زخم میآید. گلوله میآید. موشک میآید. ما اصلا در این حیطهی حکمرانی دخالتی نداریم. نه حکمرانیی حاکمیتی، چیزی که از دست ما خارج است. کل این برنامهای که اینجا گرفتیم، من میدانم که ممکن است خیلیها ناراحت شده باشند و فکرکنند که واقعا ما (با بغض) نان در خون میزنیم، ولی چارهای نداریم. ما چارهای نداریم، بچهها زندهاند. میتوانیم تصمیم بگیریم افسرده شویم و گریه کنیم. مست کنیم، معتاد شویم، وابدهیم، تن دهیم! سوگواری حق مان است. هرکسی با هر شیوهای میتواند با خودش کنار بیاید. آدمها خودشان را میکشند. حق آدم هاست. من نمیدانم ولی داریم در باره کودکان حرف میزنیم. در بارهی پدرها و مادرها، راجع به معلم ها. کاری ندارد اشک بچه را درآوردن. مگر تا حالا اشک شان را درنیاوردند؟! درنیاوردیم؟! مگر ایدهای داریم برای بچه ها؟!»
عالمی سپس شروع کرد به ورود به جهان کودکی اش به طور ملموس و تصویری و مرور کودکیی جنگزده اش، دورهی جنگزدگی که در عین حال هم خوش گذشته است؛ و ویژگی ذاتی طنزش موجب شد در حین نمایش آن عکسها و ویدئوها، لبخند را به لب حضار بیاورد.
او در قسمتی از صحبت هایش گفت: «این درخت است که میتواند به بچه اش به شاخه اش بگوید جوانه بزن، تبر حتی نمیتواند شاخه دربیاورد! میدانید؟ ما برای بزرگ شدن، باید «درخت پیشگی» کنیم. من و نیلا (دخترم) جفت مان جنگ را تجربه کردیم. من هشت سال جنگ؛ و نیلا ده دوازده روزه، فردای هفت سالگی من چه اتفاقی افتاد؟! فردای هفت سالگی من، خلق بی آیندگی بود! فردای هفت سالگی دخترم هم فکر کنم دقیقا همان اتفاقی که برای من در زمان جنگهشت ساله افتاد، برای این هم در آن جنگ دوازده روزه بیفتد. یعنی بی سرانجامی و خلق بی آیندگی.»
عالمی، میزبان این رویداد، در دقایق پایانی سخنانش، سه چهار دقیقه از فیلم «زندگی زیباست»، اثر روبرتو بنینی را برای حضار پخش کرد که بگوید ما آدم بررگها داریم در سکانس آخرِ این فیلم زندگی میکنیم. پدرِ با احساس مسئولیت که خود در بند است، چگونه مراقب است کودک چهار پنج ساله اش اساسا متوجه رنج نشود و کودکش را در صندوق پستی مخفی میکند که از دیدرس نظامیان خارج شود ولی از او میخواهد از دریچهی صندوق ببیند و انگار دارد صحنهی تأتر را تماشا میکند نه چیزی دیگر را!

شرمین نادری، نویسنده و قصه گوی کودک، سخنران بعدی مراسم بود که قصه هایش بخصوص در سیستان و بلوچستان در بین نوجوانان خواهان دارد. فقط قصه گو نیست، در کتاب بری و کتابخانه سازی و مدرسه سازی در همان دیار شریک و سهیم است.
او نیز متأثر از اتفاقات تلخ دی ماه گذشته، از نوجوانانی گفت که هدف گلوله واقع شدند.
این قصه گوی کودک ادامه داد: «فکر نمیکنم این روزها حال کسی خوب باشد و هیچ کدام مان در امان نبودیم از این اتفاقات و اخبار و رنجها و راستش را بخواهید، بچهها هم در امان نبودند. چه در مرکز و چه در پیرامون. بچههایی را هم میشناسیم که در دوازده سالگی گلوله جنگی را هم تجربه کردند. چیزهایی دیدند که شاید حق هیچ بچهای نیست ببیند. با مرگ چشم در چشم شدند. شاید الان هیچ حرف و قصهای نتواند عمق رنج و ناراحتی ما را تعریف کند. اما به قول عمهی پدرم که شبهای یلدا برای مان قصه میگفت، «که آخری بود آخر، شبانِ یلدا را» یعنی شب های یلدا هم تمام میشود، دو مصرعش این است: «هنوز با همه دردم، امید درمان است/ که آخری بود آخر، شبان یلدا را»
شرمین نادری، پس از ذکر عناوین قصههای عمه خانمش، مثل گرگ خاکستری، حسن یوسف و قصهی «آه»، شروع کرد به شرح قصهی آه.
او از قصهها گفت که بخشی از حافظهی جمعی ما هستند. یک روایت ساده نیستند. در حقیقت، چیزی عمیقتر از لایهی ناخودآگاه شخصی ما آنچنان که یونگ میگوید هستند، مربوط به ناخودآگاه جمعی ما هستند. یک نقشه راه که خانوادهها و پدرهای مان، حتی هزار سال پیش برای ما جا گذاشتند که ما آن را در تاریکی و شبهای تاریک از آن استفاده کنیم وقتی نمیدانیم قرار است چه اتفاقی برای مان بیفتد، وقتی نمیدانیم آن دور چیست، قصهها قرار است کمک مان کنند که انسانیت و همدلی و همراهی را بشناسیم؛ و اینکه حتی میشود در تاریکی، کورمال کورمال رفت وقتی بچهها پشت سر ما میآیند و امید دارند که به روشنایی برسند.»
پگاه پورگلدوز، روان درمانگر، سخنران بعدی رویداد زندگی در سایه جنگ بود که این سالها روی فنآوریهای سرگرمی و آموزشی سلامت کودک کار میکند. وی به دوره نوجوانی پرداخت و به پیچیدگیهای این دورهی سنی.
پورگلدوز گفت: «من روی هجده ماهه تا ۲۴ساله کار کردهام، اما سخت ترینش «نوجوان» بوده.
وی به مدت بیست دقیقه در بارهی دوره نوجوانی و ویژگیهای این دوره گفت و نوجوانی را به سه دسته تقسیم کرد. نوجوانی اولیه (ده سالگی) نوجوانی میانی (۱۴ تا ۱۷ سال و شکل گیری هویت و من کیستم) و نوجوانی پایانی (۱۸ تا ۲۴ سال، یعنی هنوز به لحاظ عصب شناختی، مغز انسان بزرگسال نشده). بزرگسال میتواند خیلی چیزها را با تساهل از کنارش بگذرد، ولی نوجوان نه.»
این روان درمانگر، در جمع بندی با این کلام، نطقش را به پایان برد: «فکر میکنم در شرایطی که تکثر بچهها را ما باید تاب بیاوریم، مهربانی میتواند اکسیر خوبی باشد.»
زهرا آرمند، هم معمار و هم کارشناس ادبیات کودک، آخرین سخنران این رویداد بود.
آرمند از ترکیب و تلفیق مهندسی و معماری با ادبیات کودک، خروجی جالبی به دست داده است که شرح برخی از نکات درخور توجه در سخنرانی اش در این رویداد در پی میآید.
وی تأکید و تشریحش بر «وضعیت» بود. اینکه در معماری ترمی دارند به نام وضعیت. موضوع اصلی، وضعیت است. انکارش نمیکنند. حتی تحلیلش هم نمیکنند. اما توصیفش میکنند. یعنی برای نزدیک شدن به پروژه، اول، درک وضعیت است. دقیقا آنچنان که هست.

مهندس آرمند گفت: «وقتی به من گفتند بیایم اینجا صحبت کنم، گفتم در وضعیتی نیستم که بیایم از بالا صحبت کنم. من خودم فروپاشیدهام. آمدهام اینجا که خودم را و وضعیت خودم را توضیح دهم. این دفتر را آوردهام که به شما نشان دهم. یک دختر پنج ساله دارم. حرفهایی که با دوستانش میزند، من اینجا یادداشت میکنم. حرفهای دوستانش را هم که میشنیدم، مینوشتم. بعد دیدم که من در وضعیت جدیدی هستم. این اصلا وقت قصه ندارد. من حالا باید به او سیستمهای سیاسی دنیا را یاد بدهم. بچه من دارد در مورد دیکتاتوری صحبت میکند. ترم جمهوری اسلامی را توضیح میدهد. از من میپرسد که ترامپ کیست؟! از نتانیاهو میپرسد. از این صحبت میکند که پویا معلم شان گاهی دیکتاتور است. از این صحبت میکند که خیلی وقتها در تابستان بخواهد برود در استخر کمپ شان خیلی طبیعی است ولی چرا مربیها نمیگذارند؟ آیا میتواند مصداق مثلا دیکتاتوری باشد؟! میتواند نباشد؟!
من در وضعیت جدیدی هستم. کار من ادبیات کودک است ولی قصه اینجا کار نمیکند! بچه اینجا حقیقت را میخواهد. پاسخم سکوت است. یک ماه است صدایم در نمیآید. کلاسهای هنرم را تعطیل کردهام. شما هم که صحبت میکنید، جملات تان فعل ندارد. میشناسید دیگر، بچههای الان را. (سپس اشاره به یک نقاشی اسلاید میکند و میگوید) الان همه حسهای من و شما قاطی شده. وضعیت همین است. من با این بچه نمیتوانم بر اساس مقالات گذشته، بخوانم و ببینم با این چکار میتوانم کنم. من باید وضعیت امروز را درک کنم. فکرکنیم آیا وضعیت ما ذهنی است یا واقعی؟ وضعیت امروز ما هیچ جا نوشته شده.
چارهای نیست. وضعیت امروزمان را آنچنان که هست باید بپذیریم.»
پایان این رویداد، توأم بود با روایت یک زوج قصه گو.
مهدی اعتماد سعید، بنیانگذار قصه بازی، به همراه نرگس خانم
آیتمی را گشودند با عنوان تنهایی در هیاهو و در روایت و قصه شان از تأثیر تجربههای جمعی در بحران گفتند. قصهای با نام «یادت میاد؟!»