برخورد نازیبای یک خبرنگار با پژمان جمشیدی در حاشیه جشنواره فیلم فجر با واکنش‌های فراوانی در مورد جایگاه او در ورزش و سینمای ایران همراه بود و یادداشت حاضر نیز نگاه علی‌رضا کیوانی‌نژاد به این موضوع است.

کد خبر: ۸۱۷۶۴
۱۵:۰۹ - ۲۰ بهمن ۱۳۹۹

تیتر امروز

حلقه خندان انیشتین در کیهان
دانش آدینه ۲۹

حلقه خندان انیشتین در کیهان

در ۲۹ امین شماره دانش آدینه، سروش زمانی مقدم به تشریح پدیده لنزینگ گرانشی و اثرات آن بر مشاهدات ما از کیهان بی‌انت‌ها پرداخته است.

تقدیم به پژمان جمشیدی؛ به یاد دلخوشی‌های فراموش

 

دیدارنیوز ـ علی‌رضا کیوانی‌نژاد:

یکم) ترانه‌سرایی جایی سروده است «به یاد دلخوشی‌های فراموش». نقطه تمام. اصلا انگار عمدی در کار است که مفهوم‌ تصویرسازی‌اش ته‌نشین شود بعد اشاره ‌کند به جهان کوچک خودش که از عطر خنده‌ یارش سرمست است. و تو یاد «دلخوشی‌های فراموش» خودت می‌افتی. فیلت یاد هندوستان می‌کند، انگار. چیزی تو مایه‌های «ها»کردن شیشه بخارگرفته و بعد هم کشیدن یک قلب وسطش. ولی خلق همین دلخوشی‌های به‌ظاهر ساده کار راحتی نیست. به قول امروزی‌ها «آدم این‌کاره» می‌خواهد که بلد باشد دنیا را «ها» کند. این‌ کارها تو مرام و مسلک خیلی‌ها نیست، خورندشان نیست، جنمش را هم ندارند. فکر می‌کنند عار است که بخندند، دنیا را به سخره بگیرند و «شیره سنگ» را بدوشند. از روزنه‌ای در خانه ظلمت‌پوش برسند به جاهایی که مایه حسرت خیلی‌هاست. همه این‌ها و خیلی‌ چیزهای دیگر را که کنار هم بگذاری، می‌شود پرتره‌ای از پژمان جمشیدی. خودِ خودش.

 

دوم) یادم هست کنار زمین ویژن – پسوند و پیشوندش را فراموش کرده‌ام- با گروه فیلمبرداری رفتیم سراغ پژمان جمشیدی. معروف نبود؟ بود. سرمای ولگردی بدجور به پروپای‌مان می‌پیچید. فیلمبردار نگون‌بخت ما تیک‌تیک می‌لرزید و صدابردارمان به زمین و زمان فحش می‌داد که چرا جایی نیست بنشینیم و حرف بزنیم. پژمان- که آن موقع هم به اسم کوچک صدایش می‌زدیم- شنید. ناراحت نشد. گفت برویم توی رختکن. چشمت روز بد نبیند. به هر چیزی شبیه بود جز رختکن. بوی عرق از در و دیوار می‌بارید. همه‌جا کبره بسته بود. جون می‌داد یک آدم وسواسی را ببری آن‌جا و بچزانی. خود پژمان هم فهمید جای خوبی نیست ولی مشغول شد، کفش‌ها را کنار زد، لباس‌ها را گذاشت توی کمد و سیم رابط را زد به پریز که دوربین فکسنی ما زرتش قمصور نشود. یک چهارپایه سفید هم گذاشت و نشست رویش. گفت بسم‌الله. شروع کردیم. قرار بود درباره اخبار زرد در رسانه‌ها مستندی بسازیم. ولی کلِ حرفی که با پژمان جمشیدی زدیم، هفت دقیقه شد. اغراق کردم، شش دقیقه و بیست ثانیه. دوربین فرت‌فرت خاموش می‌شد. کلافه‌شده بودیم. همین که مصاحبه تمام شد منتظر بودم چیزی بود، مثلا بگوید ما را مسخره کرده‌ای، این همه آفتابه لگن برای پنج شش دقیقه. ولی نگفت. هیچی نگفت. خندید. وقتی بهروزخان آمد- بهروز سلطانی- گفت کارم تمام شده و الان می‌آیم. بلند شد، رفت جایی که نمی‌دانم کجا بود و با یک سینی چای برگشت. گفت ببخشید جای نشستن نبود. گفت اگر مصاحبه خوب نشده بود بیا فلان سالن. با برادران قاسم‌خانی قرار داشت. گفتم باشد.

 

سوم) پژمان رفت. ولی ما ماندیم، هاج‌وواج. از کسی که تمام سنگریزه‌های زمین خاکی را دریبل ‌زده بود، تحصیلکرده بود، کم که می‌آورد طبق سنت مالوف فوتبال ایران، به «خوار مادر» کسی کاری نداشت، توی پاس و پرسپولیس بازی کرده بود و خاطراتش، حسرت خیلی‌ها بود. غیر از این هم انتظار نمی‌رفت ولی پژمان همان موقع هم انگار روی کتش «نشان»ی داشت از بزرگی، از خاکی‌بودن. نشان داد که شیر یا خط بودن زندگی برایش مهم نیست و دوست دارد زندگی کند نه این‌که مثل سایه‌ها زنده بماند. پس بر من و امثال من واجب است که بابت سوال ناصواب فلان خبرنگار از پژمان جمشیدی عذرخواهی کنیم. تشکر کنیم از او که «دلخوشی‌های فراموش» را زنده می‌کند و بلد است دنیای خر تو خر امروزی را با تمام قواعدش، «ها» کند و قلبی بکشد آن وسط. دمت گرم «پژمان».    

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
نظر: