تیتر امروز

پرسپولیس و استقلال، پولدار یا بی‌پول؟
آخر تیرماه منتظر شفاف‌سازی سرخابی باشید

پرسپولیس و استقلال، پولدار یا بی‌پول؟

ورود دو باشگاه استقلال و پرسپولیس به بورس حداقل این پیامد را داشت که این باشگاه‌ها باید گزارشی از عملکرد مالی خودشان را به  صورت شفاف به سازمان بورس ارائه دهند تا در معرض دید همگان قرار بگیرد.
پس از کرونا؛ رقابت
از بیماری‌های تازه وارد این روز‌ها چه می‌دانید؟

پس از کرونا؛ رقابت "وبا" و "تب کنگو" در مرگ و میر!

حالا که کرونا عقب نشینی کرده و دیگر توانی برای قدرت نمایی ندارد، شیوع دو بیماری "وبا"، "تب کنگو" و بالا رفتن آمار مبتلایان و مرگ و میر ناشی از ابتلا به این دو بیماری نگرانی جدیدی به جامعه تزریق...
از انتصاب داماد نماینده تا دخالت برای انتصاب اقوام!
دخالت سیدکریم حسینی و عبدالله ایزدپناه در مسائل اجرایی و انتصابات قومی:

از انتصاب داماد نماینده تا دخالت برای انتصاب اقوام!

گزارش‌ها و مستندات رسیده حاکی از دخالت چند نماینده مجلس خوزستانی، در امور اجرایی، انتصابات و فشار برای انتصاب اقوام خود در مراکز اجرایی استان خوزستان است.

خرداد، ماه عجیبی است

انگار کسی از مسندنشینان متوجه فاجعه متروپل نبودند و باید یک هفته می‌گذشت تا خبر شوند که چه شده و در ایام داغداری، جشنی بر پا کنند و بعد یاد فاجعه بیفتند. آنچه در آن یک هفته گذشت تا بالاخره خبر فاجعه به پایتخت رسید و عزای عمومی اعلام شد، مرا یاد تلخ‌ترین خاطره آن ۳۵ روز انداخت.

کد خبر: ۱۳۱۰۳۸
۱۱:۰۹ - ۱۶ خرداد ۱۴۰۱

خرداد، ماه عجیبی است

دیدارنیوز: امسال قصد داشتم به عنوان یکی از معدود نیرو‌های بازمانده از مقاومت ۳۵ روزه خرمشهر، به مناسبت آزادسازی شهرم یادداشتی بنویسم.

از آن نیرو‌ها که در خوش‌بینانه‌ترین حالت به ۱۸۰۰ نفر هم نمی‌رسیدند و در حقیقت، نیم این تعداد بودند، بسیاری همچون امیر رفیعی که آخرین نفری بود که در خرمشهر ماند و در گلوگاه پل خرمشهر سنگر گرفت و در مقابل سربازان عراقی مقاومت کرد تا آخرین همرزمانش بتوانند از پل بگذرند، یا برادرم محمود احمدی شیخانی که به همراه سامی حسن‌زاده، در نزدیک مسجد جامع با گلوله مستقیم آرپی‌جی به شهادت رسید، یا سید ابراهیم علامه و جمشید پناهی که مانند بسیاری دیگر از شهدای خرمشهر توسط مادرم هاجر آجرلو که در شهر مانده بود، به نیابت از مادران شهدایی که از شهر رفته بودند به خاک سپرده شدند و در همان ۳۵ روز، برای حفظ خاک این سرزمین، چشم بر جهان بستند.

بعد از آن، بسیاری دیگر از بازماندگان نیرو‌های مقاومت، طی ۸ سال جنگ از آن قافله ۱۸۰۰ نفره کم شدند. از عملیات شکستن حصر آبادان بگیر تا آزادسازی خرمشهر و رسیدن به آخرین روز جنگ. از شناخته شده‌تر‌ها مثل محمد جهان‌آرا و جانشینش سید عبدالرضا موسوی که در آزادسازی شهر به شهادت رسید تا کمتر شناخته‌شده‌ها مثل منصور گلی و محمود ربیعی و رضا گرگپور که تا جنگ به پایان برسد، از جمع ما کم شدند. جنگ که به پایان رسید تعداد زیادی باقی نمانده بودند و آن‌هایی هم که ماندند، هر یک در کنجی فراموش شدند و حتی نام‌آورترین‌شان که سید صالح موسوی که ما صالی صدایش می‌کردیم و شهره بود به شکارچی تانک و آن عکس معروفش، آرپی‌چی به شانه، با بدنی که از کمر به بالا برهنه است و محسن راستانی عکاسی‌اش کرده، امروز بیمار و گوشه‌گیر است و دیگرانی هم که از پایان جنگ تا امروز، مانند سید جلیل ارجمند و یحیی غضبان‌زاده و حجت جهانگیری و بسیاری دیگر یک به یک رفتند و حالا دیگر نمی‌دانم از آن ۱۸۰۰ نفر، چند نفر دیگر مانده‌اند.

برای سالروز آزادسازی خرمشهر می‌خواستم در یادداشتی، یادی از آن ۱۸۰۰ نفر بکنم که اگر ۳۵ روز ایستادگی نکرده بودند و فرصتی فراهم نمی‌کردند که کشور خود را جمع کند و مقاومتی ملی شکل بگیرد، شک ندارم که دیگر امروز کشوری به نام ایران وجود نداشت یا اگر هم داشت، مرز‌ها و جغرافیایش چیز دیگری بود و اطمینان دارم که بسیاری دیگر با من هم‌نظرند. یادداشتم تمام شده بود و قصد ارسال به روزنامه داشتم که خبری بر سرم و بر سر همه آوار شد؛ متروپل فرو ریخت. فلج شدم. فلج شدیم. برای من آنچه پس از آن گذشت، بسیاری از خاطرات روز‌های مقاومت را زنده کرد و خاطره اولین یادداشتم برای جنگ که عنوانش بود «در برهوت تنهایی.» و با این پرسش شروع می‌شد که «آیا هیچ‌وقت تنها بوده‌ای؟ تنهای تنها.» و اشاره داشت به تنها ماندن خرمشهر در آن ۳۵ روز و تا سقوط نکرد، انگار کسی از صاحبان قدرت متوجه عمق فاجعه نشدند.

ماجرای متروپل هم انگار همین بود. انگار کسی از مسندنشینان متوجه فاجعه نبودند و باید یک هفته می‌گذشت تا خبر شوند که چه شده و در ایام داغداری، جشنی بر پا کنند و بعد یاد فاجعه بیفتند. آنچه در آن یک هفته گذشت تا بالاخره خبر فاجعه به پایتخت رسید و عزای عمومی اعلام شد، مرا یاد تلخ‌ترین خاطره آن ۳۵ روز انداخت. تلخ‌ترین خاطره آن روز‌های مقاومت، شهادت برادرم و نزدیک‌ترین دوستان و هم‌سنگرانم نبود. در آن روزها، تلخ‌ترین اتفاق که، چون دشنه بر قلب ما نشست مصاحبه‌ای بود که وقتی در گمرک خرمشهر با سربازان عراقی درگیر بودیم و یکی‌یکی یاران‌مان را از دست می‌دادیم، از رادیو شنیدیم.

در آن روز یکی از بزرگان کشور در ماهشهر و در جایی امن از طریق رادیو به مردم کشور می‌گفت «مردم خیال‌تان راحت باشد که ما الان ارتش عراق را تا پشت مرز‌های شلمچه عقب راندیم و من الان از شلمچه این خبر را به اطلاع شما می‌رسانم.» نمی‌دانم حال مرا و دیگر دوستانم را در آن روز متوجه می‌شوید که چگونه بود؟ من که آن حال را تجربه کرده‌ام، می‌توانم حال مردم آبادان را در آن هفته‌ای که دولت خبر نداشت در آبادان چه رخ داده و در پایتخت جشن گرفته بودند درک کنم. سقوط خرمشهر یک فاجعه بود ولی فرصتی هم بود تا کشور به خود بیاید و بفهمد که در چه گردابی افتاده. سقوط متروپل هم یک فاجعه است، اما آیا این سقوط و این فاجعه سبب خواهد شد که بفهمیم کشور در چه گردابی است؟ چند روز است که قصد نوشتن این یادداشت را داشتم. قصد داشتم بنویسم و بپرسم که مرز ما کجاست؟ اما خرداد ماه است و خرداد، ماه عجیبی است.

مهرداد احمدی شیخانی - اعتماد

منبع: اعتماد
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
نظر:
بنر شرکت هفت الماس صفحات خبر
رپورتاژ تریبون صفحه داخلی
شهرداری اهواز صفحه داخلی