تیتر امروز

توضیحات دولت عراق درباره علت بستن برخی از گذرگاه‌های مرزی/ برکناری فرمانده عراقی پس از حمله به عربستان/ انفجار کنترل‌شده در اصفهان/ بقائی: تحولات یمن ربطی به ایران ندارد
عملیات «طرد اقتصادی» علیه ایران و تنش در تنگه هرمز (روز صد‌وپنجاه‌وهفتم آتش‌بس - بروز رسانی می‌شود)

توضیحات دولت عراق درباره علت بستن برخی از گذرگاه‌های مرزی/ برکناری فرمانده عراقی پس از حمله به عربستان/ انفجار کنترل‌شده در اصفهان/ بقائی: تحولات یمن ربطی به ایران ندارد

در پی آغاز تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا علیه ایران از روز ۹ اسفندماه ۱۴۰۴، تنش‌های گسترده در خاورمیانه و درگیری‌ها میان ایران و آمریکا همچنان ادامه دارد و آتش‌بس شکننده پس از جنگ چهل روزه، فعلا...
جریان برانداز، جریان اصلاحات را رقیب خود می‌داند
گفت‌وگوی دیدارنیوز در برنامه «تنگنا» با محسن آرمین، فعال سیاسی اصلاح‌طلب

جریان برانداز، جریان اصلاحات را رقیب خود می‌داند

در هفتمین قسمت از فصل جدید برنامه «تنگنا» میزبان محسن آرمین، فعال سیاسی اصلاح‌طلب بودیم و به مرور مواضع و عملکردهای این جریان پرداختیم.
نبرد برای کنگره در سایه اقتصاد، قطبی‌شدن سیاسی و پیامدهای ژئوپولیتیک
حسن بهشتی‌پور، انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶ آمریکا را تحلیل کرد

نبرد برای کنگره در سایه اقتصاد، قطبی‌شدن سیاسی و پیامدهای ژئوپولیتیک

حسن بهشتی‌پور، تحلیلگر مسائل بین الملل در یادداشتی اختصاصی برای دیدارنیوز، به تحلیل انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶ آمریکا پرداخته است که در ادامه می‌خوانید.
یادداشتی به قلم محدثه چیذری، کارشناسی ارشد خانواده

اگر بزند...

محدثه چیذری، کارشناسی ارشد خانواده در یادداشتی برای دیدارنیوز، به روزهای ترسناک جنگ و ویرانی‌های آن از نگاه یک مادر پرداخته است که در این مطلب می‌خوانید.

کد خبر: ۲۰۴۰۸۱
۱۲:۴۸ - ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

اگر بزند...

دیدارنیوز _ محدثه چیذری*:

یک صبح عادی را تصور کنید. هوا تازه روشن شده است. از پنجره صدای زندگی می‌آید؛ صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها، باز شدن در مغازه‌ها، پرنده‌ها، آدم‌هایی که روزشان را شروع کرده‌اند. معمولاً اولین فکری که بعد از بیدار شدن به ذهن آدم می‌آید، ادامه همان زندگی است. شاید کاری که امروز باید انجام دهد، امتحانی که در پیش دارد، قسطی که موعدش رسیده، بیماری یکی از عزیزانش، خوابی که شب قبل دیده است، و هزار دغدغه کوچک و بزرگ دیگر. اما ذهن من دیگر این‌طور کار نمی‌کند.

هر روز، در همان هزارم ثانیه‌ای که چشم‌هایم باز می‌شوند، فقط یک جمله از ذهنم عبور می‌کند: اگر الان بزند، چیکار کنم؟ بعد، حتی قبل از آنکه کاملاً بیدار شوم، نگاهم دنبال بچه‌ها می‌گردد. کجا خوابیده‌اند؟ اگر همین حالا اتفاقی بیافتد، چند ثانیه طول می‌کشد خودم را به آنها برسانم؟ اول کدام را بغل کنم؟ چطور هر دو را همزمان حفظ کنم؟ این سؤال‌ها انتخاب من نیستند؛ انگار بدنم آنها را قبل از آماده کرده است.

دختر کوچکم، هنا، چند روز دیگر پنج ساله می‌شود. از روز‌های جنگ، دیگر حاضر نیست در تخت خواب خودش بخوابد. دوست دارد کنار من باشد؛ آن‌قدر نزدیک که دستش به من برسد. گاهی صبر می‌کنم تا خوابش ببرد و آرام به اتاق خودم می‌روم. اما تقریباً هر شب، نیمه‌های شب، بی‌آنکه خودش به خاطر داشته باشد چگونه، به کنار می‌آید. صبح که از او می‌پرسم چطور آمدی، فقط شانه بالا می‌اندازد. شاید وقتی جهان ناامن می‌شود، کودک بیش از هر زمان دیگری به همان جایی برمی‌گردد که اولین بار امنیت را تجربه کرده است: مادر.

کافی است صدای بلندی بیاید؛ صدای هواپیما، هلیکوپتر، ترقه، ماشین حمل زباله یا حتی صدایی که فقط کمی شبیه آن روز‌ها باشد چشم‌هایش درشت می‌شوندو بدون فکر کردن، خودش را در آغوشم می‌اندازد. من لبخند می‌زنم. با لحنی کاملاً عادی می‌گویم: چیزی نیست مامان... فقط صدای ترقه بود بعد او را محکم‌تر در آغوش می‌گیرم. اما هیچ‌کس جز خودم نمی‌داند که هم‌زمان، درون من نیز چیزی فرو می‌ریزد.

من فقط مادری نیستم که کودکش را آرام می‌کند. من انسانی هستم که خودش هم هنوز دنبال آرامش می‌گردد. دختر بزرگ‌ترم واکنش دیگری دارد. او دیگر به آغوشم نمی‌دود. فقط همان‌جا می‌ایستد. بی‌حرکت صورت مرا نگاه می‌کند. نه برای اینکه بداند صدا چه بود. برای اینکه بداند آیا باید بترسد یا نه. چند ثانیه، چشم‌هایش فقط صورت مرا می‌خوانند. اگر نگرانی را در چهره‌ام ببیند، جهان دوباره ناامن می‌شود.

پس لبخند می‌زنم. نه، چون آرامم. بلکه، چون می‌خواهم آخرین تکه امنیتی باشم که هنوز برایشان باقی مانده است. این شاید دشوارترین بخش مادری در روز‌های پس از جنگ باشد. اینکه باید برای فرزندانت پناهگاه باشی، حتی وقتی خودت هنوز از درون در حال لرزیدن هستی. دو ماه دیگر مدرسه‌ها باز می‌شوند. احتمالا همه درباره خرید کیف و دفتر و لباس مدرسه حرف می‌زنند.

اما سؤال من چیز دیگری است. اگر مدرسه‌ها حضوری باشند، آیا می‌توانم آنها را بدرقه کنم؟ لبخند بزنم و بعد با خیال آسوده به خانه برگردم؟ یا تمام ساعت‌هایی که آنها از من دور هستند، ذهنم فقط یک جمله را تکرار خواهد کرد؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم که من تنها نیستم. می‌دانم مادر‌های زیادی هستند که صبح‌هایشان با همان جمله‌ای آغاز می‌شود که صبح‌های من آغاز می‌شود.‌ می‌دانم مادر‌های زیادی تجربه صدای انفجار را دارند. تجربه دویدن به سمت کودکانشان. تجربه پنهان کردن ترس پشت یک لبخند. تجربه گفتنِ «چیزی نیست عزیزم» در حالی که خودشان هم مطمئن نیستند واقعاً چیزی نیست. می‌دانم کودکانی هستند که دیگر با هر صدای بلندی از جا می‌پرند. کودکانی که شب‌ها در خواب دنبال آغوش مادر می‌گردند. کودکانی که قبل از آنکه به صدای بیرون گوش بدهند، به صورت مادرشان نگاه می‌کنند تا بفهمند دنیا هنوز امن است یا نه.

گاهی از خودم می‌پرسم نوشتن این روایت‌ها چه فایده‌ای دارد؟ صادقانه بگویم، پاسخ قطعی آن را نمی‌دانم.‌ نمی‌دانم این نوشته‌ها می‌توانند چیزی را تغییر دهند یا نه. نمی‌دانم می‌توانند زخمی را التیام دهند یا نه. اما یک چیز را می‌دانم. اگر روزی مادری این سطر‌ها را بخواند و با خودش بگوید: «فقط من این‌طور نیستم»، شاید همین برای شروع کافی باشد. شاید شنیدن صدای یکدیگر، کمی از تنهایی این تجربه کم کند.

احساس می‌کنم ما، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم، صاحب تجربه‌ای مشترک شده‌ایم. تجربه‌ای که هیچ‌کدام انتخابش نکرده‌ایم. ما ترسی مشترک را زندگی کرده‌ایم؛ ترس از دست دادن امنیت، ترس از دست دادن عزیزان، ترس از دست دادن خانه، ترس از دست دادن آینده و گاهی حتی ترس از دست دادن خودِ زندگی. آنچه بیش از همه ذهنم را درگیر می‌کند، فقط امروز نیست.

فکر می‌کنم این ترس‌های مشترک، سال‌ها بعد با ما چه خواهند کرد؟ با کودکانی که بزرگ خواهند شد چه خواهند کرد؟ با اعتماد ما به جهان چه خواهند کرد؟ با رابطه ما با خانه، با همسایه‌ها، با آینده و با یکدیگر چه خواهند کرد؟ پاسخ این پرسش‌ها را هنوز نمی‌دانم. شاید به همین دلیل است که می‌نویسم. شاید به همین دلیل است که می‌خواهم روایت مادران دیگر را نیز بشنوم.

شاید اگر این صدا‌ها کنار هم قرار بگیرند، روزی بهتر بفهمیم جنگ چه چیز‌هایی را ویران می‌کند و انسان‌ها چگونه از یکدیگر مراقبت می‌کنند و چگونه، با وجود همه ترس‌ها، باز هم صبح از خواب بیدار می‌شوند و زندگی را ادامه می‌دهند و این معنای واقعی جنگ است که مدت‌ها پس از خاموش شدن صدای انفجار، ادامه پیدا می‌کند. جنگ در صبح‌هایی ادامه پیدا می‌کند که اولین فکر آدم دیگر زندگی نیست، بلکه بقاست. در کودکانی که در خواب، بی‌آنکه بدانند چگونه، راه آغوش مادر را پیدا می‌کنند. در مادرانی که هر روز لبخند می‌زنند تا فرزندانشان نترسند، در حالی که خودشان هنوز در جست‌وجوی همان امنیتی هستند که روزی بدیهی به نظر می‌رسید.

*کارشناسی ارشد خانواده

ارسال نظرات
captcha
پربازدیدها
امروز شنبه ۲۱ شهريور
امروز شنبه ۲۱ شهريور
امروز شنبه ۲۱ شهريور
امروز شنبه ۲۱ شهريور
پرطرفدارترین ها