محدثه چیذری، کارشناس ارشد مشاوره خانواده درباره تجربه کودکان در جنگ نوشت: کودکی که صدای موشک شنیده، ممکن است بعدها از صدای رعد و برق نیز بترسد. بدن او یاد گرفته است که صداهای بلند میتوانند مقدمه ویرانی باشند.

دیدارنیوز _ محدثه چیذری*:
جنگ را معمولاً با آمار میسنجند. تعداد موشکها، تعداد کشتهها و تعداد ساختمانهای ویرانشده. اما جنگ فقط در خیابانها و دیوارها رخ نمیدهد. بخشی از آن در سیستم عصبی انسان ادامه پیدا میکند؛ جایی که امنیت، دلبستگی و احساس پناه شکل میگیرد.
در طول چهل روز جنگ، در نزدیکی خانه ما سه موشک فرود آمد. سه ساختمان کاملاً ویران شدند و دستکم هشت ساختمان آسیب جدی دیدند. شیشهها لرزیدند، دیوارها تکان خوردند و صدای انفجار وارد خانه شد؛ خانهای که تا پیش از آن، برای کودکانم معنای امنیت داشت. بالاخره جنگ در شهر پایان یافت، اما همچنان درون بدن کودکان ادامه دارد.
فرزندان من پنج و نه سالهاند. از آن زمان، نسبت به صداها حساس شدهاند. صدای رعد و برق، افتادن ناگهانی چیزی روی زمین، یا حتی لرزش در، میتواند بدنشان را وارد وضعیت هشدار کند. بیشتر از گذشته به من میچسبند. هنگام خواب بارها مطمئن میشوند که من در کنارشان هستم. گاهی پیش از آنکه خودشان متوجه شوند، بدنشان ترس را به جای آنها تجربه میکند.
اگر این وضعیت را فقط با زبان روزمره توضیح دهیم، شاید بگوییم آنها فقط ترسیدهاند. اما "نظریه دلبستگی جان بالبی" نشان میدهد مسئله عمیقتر از ترس لحظهای است. بالبی معتقد بود کودک برای رشد سالم نیازمند یک «پایگاه امن» است؛ محیطی که در آن جهان قابل پیشبینی، قابل فهم و نسبتاً امن تجربه شود. کودک از طریق رابطه با مراقب یاد میگیرد که در هنگام خطر چگونه آرام شود، چگونه اضطراب را تحمل کند و چگونه دوباره به تعادل بازگردد. اما جنگ، دقیقاً همین ساختار را هدف قرار میدهد.
در شرایط جنگی، خانه دیگر فقط یک مکان فیزیکی نیست که آسیب میبیند؛ بلکه مفهوم روانی «پناهگاه» نیز ترک برمیدارد. کودک وقتی صدای انفجار را میشنود و همزمان ترس را در چهره والدین میبیند، فقط با خطر بیرونی مواجه نیست؛ بلکه سیستم دلبستگی او فعال میشود. او بهدنبال امنیت میگردد، اما محیط اطراف و حتی بدن بزرگسالان اطرافش نیز در وضعیت هشدار قرار دارند.
در نظریه دلبستگی، والد صرفاً مراقب فیزیکی کودک نیست؛ بخشی از سیستم تنظیم هیجانی اوست. کودک از طریق حضور آرام و قابلپیشبینی والد، احساس امنیت میکند. اما در جنگ، حتی والد نیز ممکن است نتواند امنیت را بهطور کامل تجربه کند. به همین دلیل، اضطراب در خانواده تنها بهصورت روانی منتقل نمیشود؛ بلکه بهصورت عصبی و بدنی نیز انتقال مییابد.
امروزه پژوهشهای مرتبط با تروما و علوم اعصاب نشان دادهاند که تجربه مداوم تهدید میتواند سیستم عصبی کودک را در وضعیت «بیشهشیاری» یا Hypervigilance نگه دارد؛ وضعیتی که در آن مغز دائماً در جستجوی خطر است، حتی وقتی خطر واقعی پایان یافته باشد. به همین دلیل است که کودکی که صدای موشک شنیده، ممکن است بعدها از صدای رعد و برق نیز بترسد. بدن او یاد گرفته است که صداهای بلند میتوانند مقدمه ویرانی باشند.
چسبندگی کودکان پس از جنگ نیز صرفاً یک رفتار وابسته یا کودکانه نیست. از منظر دلبستگی، این رفتار تلاشی برای بازسازی احساس امنیت است. کودکی که جهان را ناامن تجربه کرده، میکوشد از طریق نزدیک ماندن به مراقب، سیستم عصبی خود را آرام نگه دارد. در واقع، نزدیکی به والد برای او فقط یک نیاز عاطفی نیست؛ بلکه نوعی راهبرد بقاست.
یکی از خطرناکترین پیامدهای جنگ این است که تروما را عادی میکند. جامعه کمکم به صدای انفجار، اضطراب مزمن و گوشبهزنگ بودن خو میگیرد. اما عادت کردن به تروما به معنای درمان شدن آن نیست. بسیاری از کودکان جنگ ممکن است سالها بعد نیز جهان را مکانی ناپایدار و غیرقابل اعتماد تجربه کنند. این تجربه میتواند بر روابط عاطفی، اعتماد، تنظیم هیجان و حتی شیوه فرزندپروری نسل بعد اثر بگذارد.
از این منظر، جنگ فقط انسانها را نمیکشد یا ساختمانها را ویران نمیکند؛ بلکه به رابطه انسان با احساس امنیت آسیب میزند. کودکان که باید جهان را در خلال بازی و کنجکاوی در آرامش کشف کنند، ناگهان با مفاهیمی مانند پناه گرفتن، انفجار و ترس از مرگ مواجه میشوند. سیستم عصبی آنها پیش از موعد وارد منطق بقا میشود.
با این حال، نظریه دلبستگی فقط درباره آسیب نیست؛ درباره امکان ترمیم نیز هست. بالبی معتقد بود رابطه امن میتواند اثرات بسیاری از تجربههای دردناک را کاهش دهد. حتی پس از جنگ، حضور یک بزرگسال قابلاعتماد، پاسخگو و هیجانیِ نسبتاً پایدار میتواند به کودک کمک کند دوباره احساس امنیت را تجربه کند. ترمیم، به معنای پاک شدن خاطره جنگ نیست؛ بلکه به معنای این است که کودک یاد بگیرد همه صداهای بلند به معنای مرگ نیستند، همه شبها با انفجار پایان نمییابند و هنوز میتوان در جهان، رابطهای امن پیدا کرد.
*کارشناس ارشد مشاوره خانواده